سیاهمشق ۴۵
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 11:18
من هم شاعر پریروزم که ز چشمان تو واژهای آموخت و دلش گر گرفت، آتش شد واژه واژه دلش به حالش سوخت تو همانی منم همان حتماً حرف تازهای میانمان جاری است عشق مثل زندگی هر روز واژهای تازه در کلامم ریخت چشمهای تو طعم دریا را با تپشهای قلب من آمیخت نیویورک -- ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۶
شرابههای سفر ۹: تعطیلی مذهبی امریکا
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 7:31
شنیدهام بحثی باز شده در مورد مسابقهٔ فوتبال و شب تاسوعا. من کارشناس مسائل دینی نیستم و اجازهٔ نظر دادن حداقل در ملأ عام به خودم نمیدهم. اما به ذکر خاطرهای بسنده میکنم از فرهنگ امریکایی. در دو سال اول دکترا، محل کارمان در ساختمانی بزرگ و سیزده طبقه بود کنار رودخانهٔ هادسن و نزدیک خیابان برادوی و پشت ...
سیاهمشق ۴۴
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 23:26
با کاروان آهسته آهسته نجوای شبهایی لبالب از غمی لبریز... باور ندارم تلخی آوازهایم را -چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود... چه غمی دارم- باور ندارم غربتم را... لبریزم از یادی که در اعماق جانم ماند از کاروانِ مانده بر جا و منی که رفتهام از دست... پندار من این است... نیویورک - فوریه ۲۰۱۳
سیاهمشق ۳۷
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:05
تمام شهرها و رودها تمام واژهها، سرودها تمام کوچههای خسته از عبورها تو را همیشه xa0یاد میکنند تمام برگهای زرد بینصیب که روی دست لخت کوچه باد کردهاند به یاد تو بهار را به آرزو نشستهاند چرا چرا دلم گرفته است اگر قرار بوده برگ بیقرار بدون تو ز شاخهٔ خزان بیفتد و به خواب خیس خاکها رود اگر شکوه رو به نور ...
سیاهمشق ۳۸
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:05
شاید به درد و داغ خودش خو گرفته است دریا دلش به تنگی یک جو گرفته است از بس که زخم باز دلش را رفو نکرد مرداب شد، هوای دلش بو گرفته است عمری گذشت ماه من از روزهداریاش حتی ز چشم برکهٔ شب، رو گرفته است اما دریغ که دریا به خواب رفت در این خسوف، بغض هیاهو گرفته است و این زورق خیال در این راه بیمسیر بر سنگ...
سیاهمشق ۴۰
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:05
عکست که حک شده در قلب خستهام یادت که خیس میگذرد گونههام را دل، سنگ نیست که از سوز دوریات دم برنیاورد xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0از بغض نشکند باران که میگرفت اگر دل گرفته بود یاد تو بود و عطر تو را باد برده بود باران و باد خاطرهٔ دوری تواَند نیویورک -- آوریل ۲۰۱۳
شرابههای سفر ۸: جذب مخاطب
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:05
توی سرویس دانشگاه نشستهام. یک ون فورد با حداکثر ۱۴ نفر سرنشین. کنارم دو خانم نشستهاند؛ هر دو امریکایی. دارم از روی کیندل شعر میخوانم. خانم کناری به هیجان آمده داد میزند: «این دیوونگیه» انگاری عکسالعملش هست به برنامهٔ رادیویی که توی خودرو پخش میشود. حواسم میرود سمت رادیو. خانمی تلفنی با دو مجری (یک خ...
سیاهمشق ۴۱
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:05
آنگه درخت… و باران که خیس شد دریا که غرق شد وسط موجهای خود چشمی ستاره ریخت به یک آسمان نگاه رودی که رفت هراسان به پشت کوه بر شانههای سنگ که سر میگذاشت خواند با گریه میسرود غم داغهای خویش آرام میگریست که هی... هیش… هیش… هیش… دل مانده است در این حال ناگهان جان در میانهٔ بغض و سرود اشک گیرم که کوچه هم ...
همسفر شراب (سفرنامهٔ نیویورک) - فصل ۳۶
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:05
آدم اوایل که پا میگذارد در این مملکت غریب، همهٔ هم و غمش این میشود که گلیمش را از آب بکشد بیرون. بعد که کمکم حق آب و گل پیدا کرد، یک سر پیدا میکند و هزار سودا. من هم همین طور بودم. مثلنش این که، دوست داشتم ایرانیهای امریکا را بیشتر بشناسم. فکر میکردم که اکثر اینها یک مشت نخبهاند با کلی مدال المپیاد ...
سیاهمشق ۴۲
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:05
شاعرانههای صبح گفت و گوی آفتاب با پرندهها عاشقانههای آخرین ماه با نسیم و برکهها روی باز کوچه سوی خندهٔ پیادهها xa0که نیستند ای دریغ کوچهها چه خالیاند و آسمان چه بینصیب نیویورک -- سپتامبر ۲۰۱۶